ملاقات با مرغابی ها
سلام عسل مامان
امروز صبح از اون روزهای باورنکردنی بود که عشقول مامان تا ساعت 11 با باباجونش خوابید و مامی تونست یه مقدار از کارهای عقب افتادش رو (از جمله اتو کردن لباسهایی که در صف انتظار اتو کردن بودن
) انجام بده. وقتی از خواب بلند شدی یه کوچولو صبحانه خوردی (البته به زور مامی) و بعد با بابایی رفتیم نی نی سالن برات خرید کنیم ولی اون چیزی رو که می خواستم برات نداشت و به سه جفت جوراب بسنده کریدم و اومدیم بیرون. بعدش بابایی گفت بریم توی پارک ساعی جوجه طلایی یه کم قدم بزنه
خلاصه رفتیم توی پارک و شما با کلی ذوق و شوق تاتی تاتی کردی و دلی از عزا درآوردی البته مامی و بابا هنوز هم بعد از اون اتفاق که برای شما افتاده کلی استرس دارن و دلشون می خواد از سینه دربیاد وقتی شما بدو بدو راه می ری
ولی به هرحال با مرغابی ها و قوهای پارک کلی بازی کردی و لذت بردی و این از همه مهمتر که گل پسرک راضی باشه و لذت ببره بقیش دیگه مهم نیست.
بعدازظهر هم رفتیم منزل عمه شیرین و شما اونجا حسابی شیطنت و بازی کردی و خسته از یک روز پر ماجرا برگشتیم خونه. الان هم قندعسل مامان به سلامتی لالا کرده و مامی تونسته به وبلاگت یه سری بزنه
.
راستی پسرکم یه تعدادی از عکسات رو از اولین روزایی که به دنیا اومدی تا الان انتخاب کردم که بگذارم توی وبلاگت انشاالله در اولین فرصت این کار رو انجام می دم. 


ملاقات با مرغابی ها
